سرمای مونترال

خوب توی این پست طبق درخواست برخی از دوستان می خوام در مورد سرمای مونترال و قیمت وسایل و ...  بنویسم.

 امسال برعکس سالهای قبل ظاهرا دیرتر سرما شروع شده تمام مونترالیها می گن که خیلی عجیبه هیچ موقع آب و هوا به این صورت نبوده سالهای قبل باریدن برف از اوایل نوامبر شروع شده و سرمای هوا هم از همون اول نوامبر زیر صفر بوده .

امسال این یکی دو روزه باریدن برف شروع شده و بیشتر هم می شه تا الان دمای هوا از ۶ درجه بالای صفر بوده تا امشب که ۷ درجه زیر صفر می شه البته دیگه این کاهش دما بیشتر می شه و روزهای بعد پایین تر می ره. به هر حال به قول معروف سر بزرگش هنوز زیر لحافه و این اولشه. تا الان هم سرما ما رو خیلی اذیت نکرده حالا از این به بعدش رو نمی دونم تجربه ی اوله آخر زمستون خبر اینکه سرماش قابل تحمل هست یا نیست رو براتون می بنویسم( از نظر خودم).

اینجا باید لباسها و کفشهای مخصوص همین جا رو بپوشیم لباسهایی که با خودمون می یاریم به درد همین ۸ یا ۹ درجه زیر صفر می خوره ولی برای دماهای کمتر از این  باید لباسها و کفش همین جارو خرید و پوشید که به نظر من قیمتش خیلی هم فرقی با مملکت خودمون نداره مثلا پالتو و کاپشن خوب توی کشورمون از ۸۰ تا ۹۰ هست به بالا اینجا هم همینطوره با این تفاوت که لباسهای اینجا مخصوص دمای همین جاست. در مجموع با این بازاری که چینی ها راه انداختن تقریبا قیمتها برابر با قیمتهای داخل کشور خودمونه. دراصل قیمت اجناس بستگی به مرکز خرید(نوع فروشگاهها و ....)  و کیفیت و مارک بودن یا نبودن و .... داره . ولی در نهایت کیفیت جنس های چینی که اینجا فروخته می شه خیلی بهتر اجناس چینی در کشور خودمونه.

 همه چیز هم به وفور پیدا می شه (از وسایل خونه گرفته تا خوردنی ها)   که البته شاید طعم و مزه ی خوراکیهای کشور خودمون رو نداشته باشه و  یه چیزهای مثل زعفران ، گز،  اسپند و دمپایی ایرانی (نیکتا و ...)  که البته توی فروشگاههای ایرانی پیدا می شه ولی بهتر اینه که با خودمون بیاریم.

وسایل خونه و منزل هم فکر نکنم که صرف کنه با خودمون بیاریم اینجا با همون مبلغ که می خواهیم هزینه کنیم بیاریم می تونیم تهیه کنیم و وسایل خودمون رو اگه نمی خوایم بفروشیم بگذاریم همونجا بمونه. منکه خودم همین کار رو کردم وسایل منزلم  رو همونطور گذاشتم و اومدم نه فروختم نه دور انداختم گذاشتم برا روز مبادا 

به هر حال اینجا نزدیک سال نوی میلادیه و همه جا رنگارنگه ما  هم با چشمان متحیر و متعجب  و قیافه های متفکرانه نظاره گر این هیاهوها هستیم. (البته دیده بودیم و شنیده بودیم ولی نه از نزدیک) تا بعد ...

یه پست همینجوری

این پست رو می نویسم فقط به خاطر اینکه یه چیزی نوشته باشم نمی خوام که وبلاگم راکد بمونه.

خوب تا قبل از اینکه پامون به این طرف برسه مرحله به مرحله و قدم به قدم موضوعات و اتفاقاتی که میوفته رو خط به خط می نویسم حالا اونایی که خوشاینده رو با آب و تاب می نویسیم و اونایی که به مزاجمون سازگار نیست رو با اخم و ناراحتی و نگرانی می نویسیم.

حقیقت امر اینه که بعد از مهاجرت در اصل یه سه چهارماه بعد از آداپته شدن با محیط دیگه زندگی مهاجر یه ریتم خاص به خودش می گیره و به جز دغدغه پیدا کردن کار (اون هم توی یکسال اول) تقریبا همه چی دستمون می یاد و کمتر سراغ نوشتن می یایم البته بعضی از دوستان تمام رخدادهای روزمره ی خودشون رو می نویسن ولی یه عده ای مثل من هم به خودشون می گن آخه چی بنویسیم؟ از کجا بنویسیم ؟ شرایط آب و هوایی و قیمت ها و مالیات دادن و رفتن به مدرسه و خیلی چیزهای مخصوص به اینجارو دیگه قبول کردیم . آش کشک خاله ست ...  من شخصا دلمو به این خوش کردم که اشکالی نداره دوری از پدر و مادر و تمام عزیزائی که دوستشون دارم  رو تحمل می کنم به خاطر آینده ی سبز و روشن بچه م. 

خوب دیگه متقاعد شدیم که اینجا این طوره در اصل همین اول کار می یاد تو دستمون که کجا چه خبره و باید چیکار کنیم ولی قضاوت کردن برای نتیجه ی قطعی اصلا درست نیست.

من یه هدف مشخص دارم و اون هم موفقیت فرزندمه و شاید همه ی سختیها و دوریها و سردیها و .... رو به خاطر این مسئله به تن بخرم. البته مسائل و حوادث غیر مترقبه همیشه وجود داره که دعا می کنم برای همه از نوع خوب و مفید و شادکننده باشه.

برای من نوشتن اینکه کجا رفتم ؟ چی دیدم؟ چه کار کردم ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ و تمام مسائل تقریبا شخصی خیلی دشواره چرا اگه یه مطلب پر و درستی پیدا کردم که حس کردم به درد همه ی مهاجرا می خوره حتما می نویسم. البته نمی خوام دوباره برای دوستان سوتفاهم پیش بیاد من خودم خواننده تمام وبلاگهای دوستان هستم و کلی از خوندن مطالبشون استفاده می کنم و لذت می برم ولی خودم به شخصه استعداد نوشتن و تعریف کردن از چیزی رو ندارم . برای همین هم کمتر می نویسم.

در مجموع:

اهل ..... 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه .......

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است ........

................

هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

تا پست بعدی ...
 

برای زیستن

 

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران

مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

  و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران

بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که

در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را

از دست می دهد

  با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد

و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

  و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

ادامه نوشته