+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم دی 1392 و ساعت 4:41 |
خوب الان وقتشه که بگم چرا چی ؟؟؟ الان 4 سال و نیم که من مهاجرت کردم و اومدم کانادا .  توی این مدت کوتاه تقریبا به اون چیزائی که می خواستم دست پیدا کردم (قابل توجه هموطنانی که پیش داوری می کنند) . اصلا هم از زندگی کردن در خارج از کشورم ناراضی نیستم. آه و ناله هم نمی کنم فقط و فقط واقعیتها رو می نویسم که مطمئنم خیلی از هموطنان مهاجر حاضر به اعتراف و نوشتن واقعیت ها نیستند. و اما منظور اصلی از نوشتن چرا توی این پست :

من   چند تا دائی دارم که حدودا بیشتر از 30 سال خارج از کشور ایران زندگی می کنند . کار و بارشون هم خوبه روزگارشون هم به خوبی پیش می ره . قبل از اینکه خودم خارج از کشور زندگی کنم همیشه پیش خود می گفتم ای بابا چرا هر کی می ره خارج بی عاطفه و بی خیال می شه ؟ چرا خیابونا و جاهائی که بزرگ شدند و کودکیشون رو گذروندن رو یادشون می ره ؟ چرا پدر و مادری که باهاشون کلی خاطره دارند رو یادشون می ره و اصلا براشون مهم نیست که مثلا مریضند یا اینکه مشکلی دارند . چرا خیلی راحت از خیلی مسائل مهم (از نظر من که توی ایران زندگی می کردم) می گذرند و بی خیالند.  خلاصه از این جور چراها خیلی می کردم ولی اصلا درک نمی کردم  که دلیل اینهمه عوض شدند چیه . الان که خودم این چند سال حتی یکبار هم نرفتم به پدر و مادرم سر بزنم ، الان که مشکلات ریز و درشت برام معنا نداره و می گم خوب طبیعیه دیگه ، واقعیت رو باید پذیرفت و از این جور حرفا.... الان می فهمم که کجا چه خبره اینجا به قول خودمون گفتنی( خارج ) آدما رو بی غیرت و بی خیال نمی کنه بلکه محیط و طرز فکر و روحیات کاملا متفاوت با فرهنگ و روحیات ما ایرونیاست که مجبورمون می کنه خودمون رو وفق بدیم . نمی شه گفت که بی خیال می شیم نه در اصل مجبور می شیم که برای  به دست آوردن موفقیت نسبی خیلی چیزها رو ندید بگیریم من الان توی مرحله ای هستم که پذیرفتن این واقعیت برام خیلی سخته می فهم و درکش می کنم و در واقعیت دارم اجراش می کنم ولی در باطن عذاب می کشم . وقتی با اونائی که بیشتر از من در خارج از کشور زندگی کردند صحبت می کنم و این مسائل رو تعریف می کنند در جواب من می گن : ما هم این دوران رو داشتیم ما هم این عذاب ها رو کشیدیم ولی در آخر با همه ی این مسائل کنار اومدیم و واقعیت رو پذیرفتیم و اجراش کردیم . می تونم بگم که در اصل یه جورائی شخص مهاجر تسلیم می شه ولی اصلا آسون نیست . اونائی که با پدر و مادر بزرگ شدند، اونائی که دوران کودکی قشنگی رو تو کشورمون داشتند و اونائی که خاطرات گذشته و بچگی از یادشون نمی ره (چه تلخ و چه شیرین ) می تونند این واقعیت رو درک کنند. اینجا موندن و دوام آوردن بهائی داره که سنگینی و گرونی این بها بستگی داره به نوع تربیت و شرایط زندگی در گذشته . می تونم بگم که 99 درصد از مهاجرای موفق و پیروز  خاطرات قشنگ و به یاد موندنی دارند که هرگز رهاشون نمی کنه. برای زندگی کردن فقط یه پست عالی و شکم سیر داشتن کافی نیست .  درسته بند ناف رو از مادر و فرزند می برند ولی ...... (اونی که با خونواده بزرگ شده باشه دنباله ی ولی رو خودش برا خودش تعریف می کنه ) 

پیروز و سربلند باشید. 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم دی 1392 و ساعت 2:58 |
حتما می نویسم چی چرا ،...... 

 الان شب عید در دیار غربته خیلی وقت ندارم حتما می نویسم  تا بعد .... 

مسافر شهر غمی .... 


تو شک و توی تردید چشمت کجا رو می دید؟ گفتی غریبی بهتره... این دیگه راه آخره ... 


غریبه، توی غربت شادی فقط یه مهمونه

تا اونجا که دلت بخواد غصه فقط فراونه  

غریبه،  توی غربت نپرسی از موروت 

غریبه، توی غربت نپرسی چی شد محبت .... ...............................

بگی ، می گن دیونست حرفاش چه بچه گونست 

تقصیر آدما نیست این همه درد دوا نیست.... 

اونائی که موندن خوشترند، طفلکیا بی خبرند حسرت ما رو می برند 

غریبه ، ما رفیقتیم هر چی که هست باید بگیم 

غریبه، دیدی اینجا بیشتره حرف غصه 

هرجا بری همینه کار کجا درسته ؟ 

دل شکسته داری پاهای خسته داری... 


غریبه، توی غربت وقت نداری بخندی ، وقت نداری که حتی دل به کسی ببندی 

عمرت، عمرت برای کاره ، کارت عوض نداره 

هر چی که در میاری  یه لحظه بعد نداری 

غریبه ما رفیقتیم 

دنیا که سیره از ما دل تو نگیره از ما 

غریبه ، دیدی، اینجا بیشتره حرف غصه.  هر جا بری همینه کار کجا درسته ؟؟؟!!!!





+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و نهم آذر 1392 و ساعت 4:45 |

سلام به همه ی دوستان و هموطنان مهربان 

مطمئنا دیگه یه این طرز نوشتن من عادت کردید می دونید که دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. 

اگه از احوالات اینجانب بخواهید بدونید خدا رو شکر بد نیست می گذره همه چیز به خوبی داره پیش می ره نمی گم که همه چیز صد در صد ایده آل و عالیه ولی می تونم بگم که خدا رو شکر نرمال و خوب پیش می ره . در حال حاضر مشغول کار کردن در کمپانی....  و درس خوندن هستم. کار خیلی سطح بالائی ندارم(مدیر و مهندس و معاون )  ولی خدا رو شکر می کنم که به قول بعضی از دوستان محترم زمین شور و نظافت چی و شارژ کامیون هم نیستم. 

یه مطلب خیلی قشنگ از طریق ایمیل از یکی از دوستان دریافت کردم حیفم اومد که اونو اینجا نگذارم البته من صد در صد با همه ی مراحلش موافق نیستم ولی می تونم بگم که با قسمتی که در مورد زبان نوشته شده از صد در صد هم یه چیزی بالاتر موافقم. مطلب رو بخونید قضاوت با خودتون .پیروز باشید.  (می دونم خیلی طولانیه )


متنی که می خوانید از صفحه ی زیر برداشته شده است.
http://nesvan1.wordpress.com/2013/09/27/پیشF/
پیش از مهاجرت به اینها هم فکر کنید


It is all about Balance

یکم: کفه ی ترازو

چیزهایی که شما بعد از مهاجرت به دست می اورید (آزادی، رفاه، امنیت ..) همانقدر مهم است که چیزهایی که پشت سر می گذارید ( خانواده، دوست، خاک آشنا، شغل، ..) . بطور ساده هر قدر چیزهایی که شما پشت سر می گذارید کمتر باشد و دست آوردهای شما آن طرف ناچیزتر، کفه ی شما در دیگر سو سنگین تر خواهد بود و شما مهاجر موفق تری خواهید بود. بطور مثال اگر در ایران توی کارتان ناموفقید؛ حق شما خورده می شود، خانواده ای دارید که بارشان را باید بکشید، مهاجرت برای شما گزینه ی خوبی است. چون از شر چیزهایی که دوست ندارید خلاص می شود و این طرف هرچه که درانتظارتان باشد از انچه که تجربه می کنید بهتر خواهد بود. اما برعکس اگر شغلی دارید که به شما هویت می دهد، مورد احترام هستید، خانواده و حلقه ی دوستانی دارید که با انها خوشید و تنهایی هایتان را پر می کنید بیشتر به تصمیمتان فکر کنید چون خیلی از اینها رابه اسانی برای همیشه از دست می دهید. به یاد داشته باشید که ذهن آدمی ذهنی مقایسه گر است. شما ممکن است زیرک باشید و از دام مقایسه خودتان با دیگران در بروید اما از دام مقایسه امروز با گذشته ی خود به سختی می توان در آمد.


You can not teach an old dog new tricks

دوم: سن

سن عامل بسیار بسیار مهمی است. بخشی از اهمیتش به قانون اول بر می گردد. بدیهی است که هرچه شما جوان تر باشید چیزهای کمتری را پشت سر خواهید گذاشت چون توی ایران ریشه نکرده اید و دست اوردهای زیادی ندارید که گذشتن از آن شما را غمگین کند. اما بخش دوم به خود خاصیت سن برمی گردد. با هر روز بالا رفتن سن توانایی شما برای اموزش و تطبیق پایین تر می اید و این در پروسه ی مهاجرت طبعات دردناکی خواهد داشت. شما اسامی ، کلمات، زبان ، قوانین جدید را به سادگی یاد نمی گیرید. هر چیزی را باید هزار بار بیشتر و با تلاش توی مغزتان فرو کنید. در ضمن ریسک پذیری ، اعتماد به نفس و شهامت هم معمولا چیزهایی هستند که با بالا رفتن سن سیر نزولی می گیرد. اهمیت سن به حدی است که توی وبسایت رسمی مهاجرت به استرالیا هیچ فرد بالای 42 سال تحت هیچ شرایطی واجد شرایط مهاجرت نخواهد بود. من شخصا مهاجرت کردن را برای هیچ کس که بالای سی سال باشد توصیه نمی کنم.

If you want to go fast go alone, if you want to go far go together

سوم: تند بروید تنها بروید، دور بروید با هم

من شخصا همیشه با کله خری ذاتی خودم فکر می کردم که تنها سفر کردن اسان تر است. اما واقعیت این است که خصوصا در سالهای اول که اوضاع سخت تر می گذرد داشتن یک رفیق، یک همراه، یک همسفر (و هرچه بیشتر بهتر) به نحو عجیبی به شما قدرت می دهد. دوستانی را می شناسم که سالهای اول مهاجرت ناچار به کارهای خیلی پست تن داده اند اما از آن روزها به عنوان بهترین روزهای زندگی یاد می کنند. دلیلش به طور ساده این بوده که این دو دوست از دبیرستان با هم بوده اند و با هم از ایران خارج شده اند. آنها تعریف می کنند که بعد از کار با هم ابجو می خوردیم و به مشکلاتمان می خندیدیم. توجه بفرمایید که اگر هم تنها باشید بعد از یک روز سخت می توانید ابجو بخورید اما کسی نیست که باهاش بخندید و در نتیجه بعد از خوردن ابجو بیشتر احتمال دارد که به حال خودتان گریه کنید. داشتن همراه مهم است اما نکته ی ظریف این است که دو همراه باید دقیقا به یک اندازه تصمیم به مهاجرت داشته باشند. هیچ وقت کسی را به زور تشویق به همراهی با خود نکنید. مهاجرت راه دشواری است و انکه نمی خواسته وسط راه می برد و نه تنها یاری نمی شود که باری می شود که باید روی دوشتان بکشید و یا رهایش کنید که در هردو حالت فقط ادامه مسیر را دشوارتر خواهد کرد


The limits of my language means the limits of my world

چهارم : هیچ کس زبانش خوب نیست

واقعیت این است که اگر شما زبان را از 5-10 سالگی توی کشور دیگری یاد نگرفته اید زبان شما خوب نیست. نمره ی ایلتس یا تافل هم فقط حداقل توانایی های شما را در زبان انگلیسی نمایش می دهد و ربط چندانی به محاوره ی روزمره ندارد. زبان دریچه ی ارتباط شماست با دنیا. طبیعی ست که وقتی نتوانید خود را خوب بیان کنید میزان هوش و دانش و بقیه ی مهارت های شما هم به سادگی زیر سوال می رود. شما با زبان نه چندان خوب با لهجه ای غریب در محیطی رها خواهید شد که حتی یک کودک هشت ساله از شما به نحو موثرتری با محیط ارتباط برقرار می کند. هر کشوری برای خودش در این زمینه شرایط خاصی دارد. من از اروپا چیز زیادی نمی دانم. اما مثلا در انگلیس درست حرف زدن بسیار مهم است و تاکید روی گرامر درست بسیار. در استرالیا و نیوزیلند شما انواع ادمها را با لهجه های مختلفی خواهید دید که وقتی دهانشان را باز می کنند و به انگلیسی حرف می زنند حتی یک کلمه اش را به دلیل لهجه ی مخصوص انها در ابتدا نخواهید فهمید. این که شما بطور مداوم در ارتباط و فهم دیگران دچار اشکال می شوید بر روی توانایی شما برای یافتن کار، دوست یابی و حتی خرید یک بستنی هم تاثیر خواهد گذاشت. اگر برای شما درست حرف زدن؛ ارتباط انسانی، پذیرفته شدن در یک جمع به عنوان یک انسان فصیح و بلیغ مهم است به این قضیه فکر کنید. 

Money is the barometer of a society’s virtue

پنجم: پول

این که با چه میزانی از سرمایه از ایران خارج می شوید تیغ دو لبه است. اگر با پول کمی که برای چند ماه زندگی کفاف می دهد خارج شوید احتمال موفقیت شما بالاتر از کسی است که با سرمایه ای بین 50 تا 500 هزار دلار خارج شده چون فشاری که به شما خواهد امد شما رو توی جامعه ذوب می کند و باعث می شود که از ترس بجهید بالا و برای خودتان کاری دست و پا کنید. بدترین حالت نصفه نیمه است که نه انقدر در اضطرارید که کف زمین بشورید و نه انقدر پول دارید که نگران کار و در امد نباشید. اگر سرمایه ای که خارج می کنید بالای یک- دو میلیون دلاراست، شما اساسا آدم موفقی هستید و احتمالا هرجا بروید ادم موفقی خواهید بود و پیشنهاد می کنم وقت تان را با خواندن این نوشته هدر ندهید.

Attachment is one of the most important needs of your soul

ششم: مرز

بسیار شنیده ایم که گفته اند «هرکجا باشم باشم، آسمان، فکر، زمین مال من است». واقعیت این است که زندگی شعر نیست. دنیا مرزهایی دارد و شما یک ایرانی هستید. هیچ کشور دیگری سرزمین شما و خاک شما نیست و نخواهد بود. شما می توانید در هر کشوری که بخواهید اقامت کنید، درست مثل هتلی که برای اقامت انتخاب کرده اید این هتل می تواند بسیار شیک، مرفه و اصلا هفت ستاره باشد. اما در هتل احساس خانه را نخواهید داشت. شما متعلق به خاک خودتان هستید و انجا را با همه ی بدیها، خوبی هایش می شناسید، با جرایم و جنایات وخرافاتش آشنا هستید. این ور آب شما روی زمان و مکان و فرهنگ سوار نیستید. در دراز مدت حسی شبیه عدم تعلق روی شما سوار می شود. البته عدم تعلق و چون سرو ازاد بودن خیلی هم خوب است ولی واقعیت این است که روح ادمی برای لذت بردن ازچیزها نیاز به احساس تعلق دارد. بدون حس تعلق از زیبایی، نظم و آزادی اطرافتان بهره ی چندانی نمی برید چون اینها «مال» شما نیست. تصاویر از برابر شما می گذرد، شما می بینید اما عمق حس جاری در محیط در روح تان نفوذ نمی کند و در یک کلام » حال نمی دهد». این که می بینید کسی در بهترین ساحل دنیا با بیکینی نشسته و مارگاریتا میخورد و هوس ساندویچ فری کثافته یا اتوبوس های شهر ری را می کند ادا نیست. این واقعیت مضحک روح ادم است .


There is no U-turn on this road

هفتم: باز آمدنی نیست، چو رفتی رفتی

وقتی از ایران خارج می شدم با خودم گفتم می روم؛ می بینم، می سنجم. اگر شد می مانم و اگر نه بر می گردم. فکر می کنم خیلی ها هم با همین فکر از ایران بیرون رفته اند. در واقع این فکر کمک می کند که از شدت حجم واقعه ی پیش رو بکاهید و به شکل یک تجربه ی برگشت پذیر بهش نگاه کنید چون مغز ادم از چیزهای برگشت پذیر کمتر می ترسد. واقعیت این است که مهاجرت ( از نوع ایرانی آن) پروسه ی بی بازگشتی ست. ایرانی های زیادی به کار سیاه و حتی شستن زمین هم رضایت می دهند تا برنگردند. واقعیت این است که وقتی به راه رفتن توی محیط ازاد عادت کردید برایتان زندگی در شهری که هرکه از راه رسید بتواند جلویتان را بگیرد و ارشاد کلامی تان کند سخت می شود. وقتی به قطارهای خالی که سر ساعت می رسد؛ به نظم؛ به قانون به هوای پاک و بدون پارازیت، به اینترنت پر سرعت بدون فیلتر؛ به رانندگی خوب؛ غذای خوب، شراب خوب و لباسهای رنگی خوب عادت کردید دیگر نمی توانید روال سایق را قبول کنید. دوستان زیادی داشتم که بعد از ده سال به ایران برگشته اند و بیشتر از چند هفته دوام نیاورده اند. آنهایی هم که ماندگار شده اند برای همیشه مثل کبوتر دو برجه بین این و آن معلقند. پیش از این که مهاجرت کنید به این فکر کنید که این تصمیم برای همیشه زندگی شما را تغییر خواهد داد.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه سیزدهم مهر 1392 و ساعت 21:55 |

سلام به همه ی هموطنای عزیز .

می دونم فاصله پست گذاشتنا طولانی شده این به خاطر اینه که شاید من صبورتر شدم. قبل از رسیدن به کانادا هفته ای یکبار هم که بود پست می گذاشتم بعد از رسیدن ، هر یک ماه یکبار شد. الان که به قول معروف یه جورائی عرقمون خشکیده و پوست کلفت تر شدیم شده سالی یکبار .  اون موقع ها تب و تابمون زیاد بود و یه جورائی آتیشمون تند و تیز ، الان که فهمیدیم کجا چه خبره پیش خودم می گم : آخه می خوای چی بنویسی ، از کجا بنویسی اینکه اینجا هنوز برف می یاد اینکه اینجا هنوز سرده خوب که چی ؟؟؟!!!!

یه وقتهایی گفتن و شنیدن و خوندن واقعیت ها چندان لذت بخش نیست. اینجا می شه عادت کرد ولی راحت نمی شه زندگی کرد.

برای دوستانی می نویسم که همچنان چشم به راه مراحل بعدی و رسیدن روز موعود(وارد شدن به کانادا) هستند. اینجا آرامش پیدا کردن یه جورائی عادت کردن به شرایط زندگیه . که برای همه یکسان نیست . اینجا هیچ کسی نمی تونه مثل شخص دیگه زندگی کنه واقعا می تونم بگم که هر کسی مثل خودش می تونه زندگی کنه و برای هر کسی موفقیت در کانادا یه معنی داره.

نظرها متفاوته اینجا به جرات می تونم بگم که همه (تازه واردا تا 5 سال اول ) کلاف سردر گمند. نه می تونند برگردند نه می تونند دلشونو یه دل کنند که همینه.

 اینجا نمی شه پیش بینی فردامونو بکنیم . هر روز با روز بعد متفاوته هیچ کاری اینجا همیشگی و دائمی نیست حتی اگه کارفرما هم حاضر باشه که تا آخر نگهت داره بازم یه جورائی خودت راضی نخواهی ماند. می خوای که کارتو عوض کنی، بالاتر بری و ....  

اینجا مدارک تحصیلی ایران ارزیابی  می شه  ولی هیچ وقت شناخته شده و قابل قبول نخواهد شد. چرا شاید بعضی از واحدهای دانشگاهی در صورتیکه که بخوای وارد دانشگاه بشی قابل قبول باشه ولی در کل تحصیلاتی که ایران داشتی به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست. خودمون رو نمی تونیم گول بزنیم یه واقعیته، اینجا به خاطر شعارهای انسان دوستانه و دم زدن از حقوق بشر،  هیچ وقت  به طور مستقیم نمی گند که:  نه ، قابل قبول نیست ولی صد در صد حالیمون می کنند که آقا هر چی بودی اونجا بودی ، اینجا چی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اینجا حتما باید مدرک کالجی یا دانشگاهی اینجا رو داشته باشی. تازه وقتی هم مدرکو می گیری تازه سر بزرگش زیر لحافه حالا بیا و کار پیدا کن. تجربه ی کانادائی می خواد اونم نه توی یه فروشگاه یا یک کارخانه ، خیلی از هموطنان فکر می کنند همین که یه جا مشغول بشند کافیه که بتونند پست مربوط به شغل خودشون رو پیدا کنند اینجا اگه توی کار مربوط به خودت تجربه نداشته باشی نمی تونی پست مورد نظر خودت رو بگیری ولو اینکه یه جورائی توی شرکت مربوطه خودی نشون بدی و فرصتی پیدا کنی و دری به تخته بخوره و بخت در خونه تو بزنه شــــــــــایــــــــــــــد بشه....  مثلا از صندوقداری بری قسمت اداری پست پیدا کنی (غیر ممکن نیست ولی یک در صد هزاره).  

 

من هنوزم بعد از گذشت 3 سال و نیم با اینکه وقتی پشت سرمون نگاه می کنم یه جورائی تا الان شخصا از شرایطم راضی بودم ، بازم  می گم که اصلا آسون نیست.  اینجا زندگی کردن و عادت کردن سخته ........... از ما گفتن

تا بعد 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 و ساعت 7:20 |