X
تبلیغات
سفر ما به کانادا (Montreal)

سلام به همه ی هموطنای عزیز .

می دونم فاصله پست گذاشتنا طولانی شده این به خاطر اینه که شاید من صبورتر شدم. قبل از رسیدن به کانادا هفته ای یکبار هم که بود پست می گذاشتم بعد از رسیدن ، هر یک ماه یکبار شد. الان که به قول معروف یه جورائی عرقمون خشکیده و پوست کلفت تر شدیم شده سالی یکبار .  اون موقع ها تب و تابمون زیاد بود و یه جورائی آتیشمون تند و تیز ، الان که فهمیدیم کجا چه خبره پیش خودم می گم : آخه می خوای چی بنویسی ، از کجا بنویسی اینکه اینجا هنوز برف می یاد اینکه اینجا هنوز سرده خوب که چی ؟؟؟!!!!

یه وقتهایی گفتن و شنیدن و خوندن واقعیت ها چندان لذت بخش نیست. اینجا می شه عادت کرد ولی راحت نمی شه زندگی کرد.

برای دوستانی می نویسم که همچنان چشم به راه مراحل بعدی و رسیدن روز موعود(وارد شدن به کانادا) هستند. اینجا آرامش پیدا کردن یه جورائی عادت کردن به شرایط زندگیه . که برای همه یکسان نیست . اینجا هیچ کسی نمی تونه مثل شخص دیگه زندگی کنه واقعا می تونم بگم که هر کسی مثل خودش می تونه زندگی کنه و برای هر کسی موفقیت در کانادا یه معنی داره.

نظرها متفاوته اینجا به جرات می تونم بگم که همه (تازه واردا تا 5 سال اول ) کلاف سردر گمند. نه می تونند برگردند نه می تونند دلشونو یه دل کنند که همینه.

 اینجا نمی شه پیش بینی فردامونو بکنیم . هر روز با روز بعد متفاوته هیچ کاری اینجا همیشگی و دائمی نیست حتی اگه کارفرما هم حاظر باشه که تا آخر نگهت داره بازم یه جورائی خودت راضی نخواهی ماند. می خوای که کارتو عوض کنی، بالاتر بری و ....  

اینجا مدارک تحصیلی ایران ارزیابی  می شه  ولی هیچ وقت شناخته شده و قابل قبول نخواهد شد. چرا شاید بعضی از واحدهای دانشگاهی در صورتیکه که بخوای وارد دانشگاه بشی قابل قبول باشه ولی در کل تحصیلاتی که ایران داشتی به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست. خودمون رو نمی تونیم گول بزنیم یه واقعیته، اینجا به خاطر شعارهای انسان دوستانه و دم زدن از حقوق بشر،  هیچ وقت  به طور مستقیم نمی گند که:  نه ، قابل قبول نیست ولی صد در صد حالیمون می کنند که آقا هر چی بودی اونجا بودی ، اینجا چی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اینجا حتما باید مدرک کالجی یا دانشگاهی اینجا رو داشته باشی. تازه وقتی هم مدرکو می گیری تازه سر بزرگش زیر لحافه حالا بیا و کار پیدا کن. تجربه ی کانادائی می خواد اونم نه توی یه فروشگاه یا یک کارخانه ، خیلی از هموطنان فکر می کنند همین که یه جا مشغول بشند کافیه که بتونند پست مربوط به شغل خودشون رو پیدا کنند اینجا اگه توی کار مربوط به خودت تجربه نداشته باشی نمی تونی پست مورد نظر خودت رو بگیری ولو اینکه یه جورائی توی شرکت مربوطه خودی نشون بدی و فرصتی پیدا کنی و دری به تخته بخوره و بخت در خونه تو بزنه شــــــــــایــــــــــــــد بشه....  مثلا از صندوقداری بری قسمت اداری پست پیدا کنی (غیر ممکن نیست ولی یک در صد هزاره).  

 

من هنوزم بعد از گذشت 3 سال و نیم با اینکه وقتی پشت سرمون نگاه می کنم یه جورائی تا الان شخصا از شرایطم راضی بودم ، بازم  می گم که اصلا آسون نیست.  اینجا زندگی کردن و عادت کردن سخته ........... از ما گفتن

تا بعد 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 و ساعت 7:20 |
+ نوشته شده توسط در شنبه هشتم مهر 1391 و ساعت 20:58 |
سلام ، سلامی نه به خنکی پائیزی که در راهه ، سلامی گرم گرم نه به گرمائی که توی کاناداست به گرمای گرم وطن اما نه چنان سوزان

همچنان زندگی می گذرد . نه،  شاعر نشدم، افسرده و سر خورده هم نشدم ، فقط یه کمی حال و هوای غربت،  منو گرفته ولی خوب زیاد مهم نیست . بگذریم

زندگی با فراز و نشیب خودش داره می گذره، بد نیست، تا اینجا راضی بودم. خیلی خیلی وقت کم می یارم ، گه گاهی میام یه سری می زنم ولی نه می تونم بنویسم و نه می تونم وبلاگ دوستان رو بخونم.

به هر حال توی پست های قبلی حجت رو برای همه ی هموطنای عزیز تمام کردم . (از نظر شخص بنده) که البته از واقعیت هم چندان دور نیست.

نه می تونم از زندگی شخصی خودم بنویسم و نه می تونم خبرای روز رو توی وبلاگم بیارم. باری به هر جهت زندگی روزمره، گاه سخت و گاه آسون ، گهگاهی پر از غم و اندوه و هر از گاهی هم لبالب از خنده و نشاط می گذره ، در مجموع بد نیست یه زندگی مثل کشور خودمون، منتها با یه کمی یا شاید هم بیشتر از یه کمی تفاوت.

روزهای خوش و پر از نشاط رو برای همه ی هموطنان عزیز آرزومندم تا دل نوشته های بعدی  

 

+ نوشته شده توسط در شنبه هجدهم شهریور 1391 و ساعت 1:8 |
عمرتان پر حاصل و پاینده باد    جانتان از روشنی آکنده باد
خواهم از درگاه حق با صدق دل   عید نوروز بر شما فرخنده باد



 فرارسیدن بهار طبیعت و نوروز باستانی را به شما هموطنان محترم، تبریک عرض می نمایم. امید است سالی آکنده از سلامتی و شادی داشته باشید.









+ نوشته شده توسط در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 7:37 |

سلام به همه ی هموطنان عزیز و محترم

پست قبلی (حجت تمام) نیمه تمام موند و قرار شد که ادامه ی اونو براتون بنویسم ببخشید می دونم که یه کمی طولانی شد ولی خوب همیشه شب عیدا یه جورائی من بیشتر از همیشه وقت کم می یارم. از شب عیدا خوشم می یاد ولی تعطیلات آن برام اصلا خوشایند نیست، بگذریم...

 در ابتدا به چند تا مطلب باید اشاره کنم اول اینکه یه حقیقت تلخیه که هیچ کدوم از آقایون یا خانم های مهندس و دکتر و دارای منصب و مقام در کشور اوریجینال در بدو ورود نمی تونند در رشته ی تخصصی خودشون کار پیدا کنند و البته اصلا درست و به صلاح نیست که تن به هر کاری بدهند.  درسته کارکردن عیب و عار نیست ولی من شخصا برای یه آقا یا خانم دکتر و یا مهندس اصلا برازنده نمی دونم که کارهای ساده و پیش پا افتاده انجام بدهند. من توصیه می کنم که: یه دکتر و مهندس بالای 40 سال با یک یا  دو بچه اصلا صلاح نیست که از وطن بزنه بیرون و خودشو اسیر غربت کنه حتی اگه پیش خودش  بگه: آقا به خاطر بچه ها حاضرم ریسک کنم به نظر من اصلا نمی ارزه. من میشناسم آقایون دکتر و مهندسی که اومدن اینجا بچه ها رو با خانوم گذاشتند و خودشون به یک ماه نکشید برگشتند به وطن و از اونجا خرج بچه ها رو دادند ولی هرگز حاضر نشدند که اینجا بمونند. به هر حال سر خودمونو با این جمله، ( به خاطر بچه هامون ) گرم نکنیم. حالا:  صلاح و مصلحت خویش خسروان دانند ....

  اینجا پول درآرودن سخته، کار مناسب پیدا کردن سخته، زبان به خوبی خودشون حرف زدن سخت و غیرممکنه و هزارتا سختی دیگه ولی اگه هم به قول معروف گود رو دست بگیرم بد که نمی گذره هیچ تازه آدم معنی زندگی رو می فهمه. این گود دست گرفتن هم کاملا شخصیه و هر کسی باید با شناخت درونی از خودش و شرایط زندگیش یه روش و هدف رو دنبال کنه  .

حالا اصل مطلب بنا به درخواست دوستانی که خیلی علاقه مند بودند که بدونند  من و همسرم چه راهی رو پیش گرفیتم و چطوری داریم پیش می ریم:

من (از خودم می گم  قضیه ی همسرم فرق می کنه)  نه دکتر بودم و نه مهندس توی کشورم، توی امور اداری شهرداری کار می کردم

  شخصا دوست نداشتم  که دوباره مثل یه دانشجو زندگیمو شروع کنم من دوست دارم که کار کنم و در کنار اون درس بخونم اونم فقط به خاطر اینکه یه فرقی با کشور خودم داشته باشه  و در کل یه نتیجه ی مثبتی گرفته باشم. در اصل من ترجیح دادم که همون شرایط زندگی عادی در کشور خودم رو اینجا ایجاد کنم هنوز هم زبان و هم رشته ی مورد علاقه ی خودم(امور اداری) رو توی دانشگاه مونترال می خونم ، ساعتهای کاریم بیشتر و واحد های درسیم کمتره. کار کردن تمام وقت  رو به دانشجوی تمام وقت شدن، ترجیح دادم. من اداری کار می کردم و مطمئنم که اینجا هم می تونم همون کارو داشته.(راجب کارم و آینده ای که توی کارم پیش رو دارم توضیح خواهم داد کی؟ خدا می دونه، ولی زیاد طول نمی کشه.

 قضیه و شرایط  همسرم فرق می کنه دوست ندارم خیلی توضیح بدم به خاطر اینکه  خیلی از نوشتن من توی وبلاگ خوششون نمی یاد. تا همین اندازه می گم که ایشون متالوژی خونده بودند و اینجا باید فنی کار می کردند هرگز به عنوان یه متالوژیست استخدام نشدند به خاطر اینکه اصلا یه همچین رشته ای و کار مربوط به این رشته توی مونترال پیدا نمی شه .  تا همین اندازه بگم که ایشون مثل خود من هم درس می خونه وهم توی یه کارخانه  با دستگاه CNC  کار می کنه (ساعات کاری محدود).

یکی از نتیجه ها  توی این دوسال،  جلب اعتماد بانک کانادا و گرفتن وام و خرید یه آپارتمان بوده که بعدا راجب این مطلب هم مفصل خواهم نوشت. ( این قضیه خیلی مهمه برای اینکه به خانواده های تازه وارد که پول زیادی هم نداره به این راحتی ها وام نمی دند.... )

به هر حال:

من پشیمون نیستم. البته صادقانه باید بگم که ماهم سختی و مشکل زیاد داشتیم، به قول معروف صدمه خوردیم هنوز هم برامون سخته ولی خوب وقتی بررسی می کنم که این دو سال و نیم چه نتایجی گرفتیم یه کمی از خستگی هامون کاسته می شه، وقتی حساب می کنم که تا دو سه سال آینده وضع صد در صد از این بهتر خواهد شد آروم می گیرم.   

  راضی نیستم فقط به خاطر اینکه لذت بودن با پدر و مادرم و همه ی اونائی که دوسشون دارم و دوسم دارن  رو از دست دادم ، فرزندم رو از محبت پدربزرگاش و مادربزرگاش و فرهنگمون محروم کردم و مهمتر از همه اینکه این اجنبی ها رو باید تحمل کنم .

بنابراین، نتیجه می گیریم که خود کرده را تدبیر نیست..................................

و به قول یه بابائی : اگر دیوانگی کردم دلم خواست......................................

http://youtu.be/QfsdFH8yIE8

موفق باشید

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 2:31 |