سلام به همه ی هموطنان عزیز و محترم
پست قبلی (حجت تمام) نیمه تمام موند و قرار شد که ادامه ی اونو براتون بنویسم ببخشید می دونم که یه کمی طولانی شد ولی خوب همیشه شب عیدا یه جورائی من بیشتر از همیشه وقت کم می یارم. از شب عیدا خوشم می یاد ولی تعطیلات آن برام اصلا خوشایند نیست، بگذریم...
در ابتدا به چند تا مطلب باید اشاره کنم اول اینکه یه حقیقت تلخیه که هیچ کدوم از آقایون یا خانم های مهندس و دکتر و دارای منصب و مقام در کشور اوریجینال در بدو ورود نمی تونند در رشته ی تخصصی خودشون کار پیدا کنند و البته اصلا درست و به صلاح نیست که تن به هر کاری بدهند. درسته کارکردن عیب و عار نیست ولی من شخصا برای یه آقا یا خانم دکتر و یا مهندس اصلا برازنده نمی دونم که کارهای ساده و پیش پا افتاده انجام بدهند. من توصیه می کنم که: یه دکتر و مهندس بالای 40 سال با یک یا دو بچه اصلا صلاح نیست که از وطن بزنه بیرون و خودشو اسیر غربت کنه حتی اگه پیش خودش بگه: آقا به خاطر بچه ها حاضرم ریسک کنم به نظر من اصلا نمی ارزه. من میشناسم آقایون دکتر و مهندسی که اومدن اینجا بچه ها رو با خانوم گذاشتند و خودشون به یک ماه نکشید برگشتند به وطن و از اونجا خرج بچه ها رو دادند ولی هرگز حاضر نشدند که اینجا بمونند. به هر حال سر خودمونو با این جمله، ( به خاطر بچه هامون ) گرم نکنیم. حالا: صلاح و مصلحت خویش خسروان دانند ....
اینجا پول درآرودن سخته، کار مناسب پیدا کردن سخته، زبان به خوبی خودشون حرف زدن سخت و غیرممکنه و هزارتا سختی دیگه ولی اگه هم به قول معروف گود رو دست بگیرم بد که نمی گذره هیچ تازه آدم معنی زندگی رو می فهمه. این گود دست گرفتن هم کاملا شخصیه و هر کسی باید با شناخت درونی از خودش و شرایط زندگیش یه روش و هدف رو دنبال کنه .
حالا اصل مطلب بنا به درخواست دوستانی که خیلی علاقه مند بودند که بدونند من و همسرم چه راهی رو پیش گرفیتم و چطوری داریم پیش می ریم:
من (از خودم می گم قضیه ی همسرم فرق می کنه) نه دکتر بودم و نه مهندس توی کشورم، توی امور اداری شهرداری کار می کردم
شخصا دوست نداشتم که دوباره مثل یه دانشجو زندگیمو شروع کنم من دوست دارم که کار کنم و در کنار اون درس بخونم اونم فقط به خاطر اینکه یه فرقی با کشور خودم داشته باشه و در کل یه نتیجه ی مثبتی گرفته باشم. در اصل من ترجیح دادم که همون شرایط زندگی عادی در کشور خودم رو اینجا ایجاد کنم هنوز هم زبان و هم رشته ی مورد علاقه ی خودم(امور اداری) رو توی دانشگاه مونترال می خونم ، ساعتهای کاریم بیشتر و واحد های درسیم کمتره. کار کردن تمام وقت رو به دانشجوی تمام وقت شدن، ترجیح دادم. من اداری کار می کردم و مطمئنم که اینجا هم می تونم همون کارو داشته.(راجب کارم و آینده ای که توی کارم پیش رو دارم توضیح خواهم داد کی؟ خدا می دونه، ولی زیاد طول نمی کشه.
قضیه و شرایط همسرم فرق می کنه دوست ندارم خیلی توضیح بدم به خاطر اینکه خیلی از نوشتن من توی وبلاگ خوششون نمی یاد. تا همین اندازه می گم که ایشون متالوژی خونده بودند و اینجا باید فنی کار می کردند هرگز به عنوان یه متالوژیست استخدام نشدند به خاطر اینکه اصلا یه همچین رشته ای و کار مربوط به این رشته توی مونترال پیدا نمی شه . تا همین اندازه بگم که ایشون مثل خود من هم درس می خونه وهم توی یه کارخانه با دستگاه CNC کار می کنه (ساعات کاری محدود).
یکی از نتیجه ها توی این دوسال، جلب اعتماد بانک کانادا و گرفتن وام و خرید یه آپارتمان بوده که بعدا راجب این مطلب هم مفصل خواهم نوشت. ( این قضیه خیلی مهمه برای اینکه به خانواده های تازه وارد که پول زیادی هم نداره به این راحتی ها وام نمی دند.... )
به هر حال:
من پشیمون نیستم. البته صادقانه باید بگم که ماهم سختی و مشکل زیاد داشتیم، به قول معروف صدمه خوردیم هنوز هم برامون سخته ولی خوب وقتی بررسی می کنم که این دو سال و نیم چه نتایجی گرفتیم یه کمی از خستگی هامون کاسته می شه، وقتی حساب می کنم که تا دو سه سال آینده وضع صد در صد از این بهتر خواهد شد آروم می گیرم.
راضی نیستم فقط به خاطر اینکه لذت بودن با پدر و مادرم و همه ی اونائی که دوسشون دارم و دوسم دارن رو از دست دادم ، فرزندم رو از محبت پدربزرگاش و مادربزرگاش و فرهنگمون محروم کردم و مهمتر از همه اینکه این اجنبی ها رو باید تحمل کنم .
بنابراین، نتیجه می گیریم که خود کرده را تدبیر نیست..................................
و به قول یه بابائی : اگر دیوانگی کردم دلم خواست......................................
موفق باشید

